ترس از تنهایی
با یکی از عمه هام پیامکی احوال پرسی می کنیم احوال ابوالفضل رو میپرسه و گلایه از برزو نبودن مطالب وبلاگش میکنه و من هم حرف های همیشگی که وقت ندارم و.... بعد از کلی پیامک نوبت خبری میشه که این یکماهه به هر نفری که میشناسم میگم ( ابوالفضلم راه افتاده ها دیگه بدون کمک را میره ) و بعد از پیامک ها و اطلاع رسانی بنده... یهو ترس برم داشت ابوالفضل من راه میره چقدر زود مستقل شد و به استقلالهای بعدیش فکر میکنم و روزهایی که بدون کمک ما درس میخونه ، بدون کمک ما کار میکنه ، خانواده تشکیل میده و در آخر بدون ما زندگی خواهد کرد.... سخته
نویسنده :
مامان
17:25




