ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ابوالفضل کوچولوی ما

ترس از تنهایی

با یکی از عمه هام پیامکی احوال پرسی می کنیم احوال ابوالفضل رو میپرسه و گلایه از برزو نبودن مطالب وبلاگش میکنه و من هم حرف های همیشگی که وقت ندارم و.... بعد از کلی پیامک نوبت خبری میشه که این یکماهه به هر نفری که میشناسم میگم ( ابوالفضلم راه افتاده ها دیگه بدون کمک را میره ) و بعد از پیامک ها و اطلاع رسانی بنده... یهو ترس برم داشت ابوالفضل من راه میره چقدر زود مستقل شد و به استقلالهای بعدیش فکر میکنم و روزهایی که بدون کمک ما درس میخونه ، بدون کمک ما کار میکنه ، خانواده تشکیل میده و در آخر بدون ما زندگی خواهد کرد.... سخته  
23 آبان 1390

مامان ژیگول

چند روز پیش توی آینه نگاه کردم خودمو دیدم با قیافه ی ژولیده پولیده یاد یه متن افتادم که یکی از مامانا نوشته بود : با ناخن های بلند مانیکور شده نمیشود لباس بچه را عوض کرد. همه جایش خط خطی می شود. با کفش های پاشنه بلند نمی شود بچه را بغل کرد و از پله ها بالا و پایین رفت. با روسری های ساتن و ابریشمی نمی شود هم حجاب داشت و هم بچه را که دارد مامان نوردی می کند جمع کرد. با روژ لب نمیشود لپ های دوست داشتنی بچه را بوسید. با دامن کوتاه نمیشود چهار دست و پا دنبال بچه دوید. با بچه نمی شود یک خانم ژیگول بود این روزها همه بهم میگن چرا اینطوری شدی و ..... اما من خیلی خوشحالم از با تو بودن تمام لحظاتم لبریز از توست و من من الان من نیست یک ماد...
23 آبان 1390

دروان بارداری

امروز پست های نی نی سایت رو میخوندم که دیدم شمارش معکوسه3      2        و یکی از دوستان شمارشو آغاز کرده بود برای گذاشتن یک عکس یادگاری .... عکسی از دوران بارداریش و ..... با دیدن عکس رفتم به روزهای خوب بارداری و تو دوستم که همراه من بودی تا پایان این زیباترین دوران زندگی میخواهم بگویم این 9 ماه به تنهایی یک دوران نبود شروعی بود بر آغاز یک دوران جدید که در آن هستی    بوسه میزنم بر دستان تمام مادران ایران زمین
23 آبان 1390

مامان شاغل

عزیزم تو یه مامان شاغل داری که نمی تونه اونجور که باید به تو برسه .  امیدورام که منو به خاطر کوتاهی که در حق تو می کنم ببخشی البته سعی می کنم در حد کمال به وظیفه خودم عمل کنم ولی مامانی تو منو ببخش الان که دارم می نویسم تو پیش مامان جونی خیلی دوست دارم مامان جونو اذیت نکن باشه قربونت برم   این عکسم شرح حال من و تو .الهی قربونت بره مامان   ...
19 آبان 1390

مسافرت با قند عسل

سلام اصرار، اصرار ، اصرار که عکس بزار لطفاً بروی چشم این عکس دریای شمال جاده شمال خونه خاله فاطمه جون( میبینین چه انگولای خومشزه ای دالن) بازم ممنون از همه لطفی که به من و پسری دارین ... ...
19 آبان 1390

2 روز بعد از تولد ابوالفضل

    بعد از ۹ ماه ۶ روز ۱۴ ساعت و ۲۳ دقیقه و ... ثانیه تو اومدیو شدی ابوالفضل ما.حالا تازه می فهمم معنی انتظار چیه ابوالفضل مامان ۲ روزه که چشم از تو برنداشتم دلم نمیاد به چیز دیگه ای نگاه کنم واسه اینکه ۹ ماه منتظر چنین لحظه ای بودم از خدا می خوام آرزوی تموم کسانی که دوست دارند فرشته های کوچولوشونو تو آغوششون بگیرن و این حس رو تجربه کنن برآورده کنه تو هم دعا کن امید مامان .............. ...
18 آبان 1390

اولین دیدار ابوالفضل با خانواده

با هم از ریکاوری اتاق عمل اومدیم تو بخش ماماناو بچه هاشون . من ندیده بودمت وقتی که خاله آذی تو رو به من نشون داد فقط عظمت خدارو شکر گفتم .باورم نمیشد تو بامن توی این خونه مجازی بودی و بودت رو با  لگد زدن بهم نشون میدادی و ی لحظه ای دیگه ساکت بودی شیطون مامان حالا انگار که چند وقت بود نخوابیده بودی چه قدر ناز خوابیدی عزیز دلم حالا بابات اومده که مارو ببینه بهش گفتم بیا ببینش اینم آقا پسرت که منتظرش بودی از خوشحالی و هیجان نمی دونست که چه کار باید بکنه فقط یه بوس خوشمزه از لپ کوچولوت کردو گفت خدایا صدهزار مرتبه شکر . اما چند روز بعد گریه ها و شب نخوابیهای آقا ابوالفضل ما شروع شده  هر چه قدر التماست کردیم که لااقل یک ساعت ب...
17 آبان 1390

من و عینکم

روی شیشه عینکم یک لایه گرد گچ نشسته است. سال اول دبیرستان است و من پای تخته سیاه دارم انتگرال حساب می­کنم. شیشه عینکم خیس شده است. توی صف سرویس های دانشگاه ایستادم و چترم را هم خانه جا گذاشته­ام. باز هم شیشه عینکم خیس است. در دلم می­خوانم: "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل­ها". روی شیشه عینکم قطره­های روغن چسبیده. دارم فکر می­کنم که برای پختن قیمه، اول لپه را باید بریزم یا آب را. و این روزها روی شیشه عینکم پر است از جای انگشت­های کوچولو. یک جفت چشم سیاه و براق دارد به من می­خندد. این روزها ...... ...
15 آبان 1390

قصه مروارید و لالایی

اخ که بعد از چند وقت اومدم چقدر که حرف دارم امروز باز مقایسه اطرافیان شروع شده بود اااا چند ماهشه پس دندوناش کو؟ ماشااله چقدر زود راه افتاده حالا چندتا دندون داره ؟ دختر فلانی و پسر فلانی الان حداقل چهار تا دندون رو دارن منم که اصلا حوصله مقایسه رو نداشتم اومدم تا تورو بخوابونم از اونجایی که باید حتما لالایی خونده بشه تا پسرمون بخوابه زدم زیر و اواز و (هرچه به ذهنم رسید رو با نت لالایی ) خوندم یه نگاه به تو انداختم دیدم دو تا چشمای گردت دارن به سمت بابات نگاه میکنن برگشتم دیدم بیچاره بابایی خوابش برده و با یه نت دیگه ( خرو پف ) داره واست لالایی میخونه تازه فهمیدم چرا خوابت نبرده ................ منم قول میدم که تمرین کنم عزیزم ( ببخشید...
10 آبان 1390

دالی مامان

دیروز داشتم باهات بازی میکردم چه بازی ؟ دالی بازی دیگه ،اول همیشه من دالی میکردم تو میخندیدی اما تازگیها توهم پتو رو میکشی روی سرت و دوباره یواش برش میداری و تا من میگم دالییییی قهقهه میزنی البته اینرو هم باید بگم که تو اول این بازی رو یاد مامان دادی . تو ی اون خونه دونفره که بودیم  ضربه ای به شکمم میزدی و تا متوجه میشدم نبودی واز خودم میپرسم اااا کجا رفت؟  این روزها بازی های دیگه ای هم میکنیم مثل کلاغ پر - لی لی لی لی حوضک و .... و اینها نشون میده که پسر مامان بزرگ شده مگه نه ؟    
10 آبان 1390